|
رفتنت خون در دل خورشید کرد ....اشک اندر دیده ’ ناهید کرد
|

هجر ما درسوگ رهبر کمتر از یعقوب نیست
او پسر گم کرده بود و ما پدر گم کرده ایم
موضوعات قبلی ویبلاگ :
زندگی نامهء کامل رهبر شهید کلیک کنید
بخش اول اشعار در رثایی رهبر شهید کلیک کنید
بخش دوم اشعار در رثایی رهبر شهید کلیک کنید
بخش سوم اشعار در رثایی رهبر شهید کلیک کنید
دیدگاه ها در باره ء رثایی شهید کلیک کنید
شاعر و ژورنالیست گرامی کشور جناب بشیر بختیاری لطف کرده بعد از اصلاح چند شعر ، ان را دوباره برای ما فرستاده اند ضمن تشکر فراوان از اقای بختیاری اینک شعر های جدید وی جایگزین شعرهای قبلی می گردد
پدر
تا فلق سر زد دو باره شام شد
پرچم سبز پدر خونفام شد
* * *
خاک بر سر کن برادر کوه کوه
رفت از کف سالهای پر شکوه
این چمن را سرو نازی بود و رفت
ایل ما را سر فرازی بود و رفت
بعد از این ، این دل که مهد آزوست
آه و درد و رنج عالم مال اوست
شانه ء دل زیر بار درد خم
زیر بار درد خم ، زخمی ز غم
بعد از این چشم من و دریای خون
موطن و منزلگه و ماوای خون
بعد از این این قوم بی سر مانده اند
بی علی و بی ابوذر مانده اند
* * *
تا تو بودی بی کسی افسانه بود
دفتر رنج و محن خوانا ، نه بود
تا تو بودی صد چمن گل داشتیم
شش جهت آواز بلبل داشتیم
با تو می شد از رهایی یاد کرد
این خراب آباد را ، آباد کرد
با تو می شد تا دل مهتاب رفت
یا از این دشت عطش تا آب رفت
با تو می شد جشن مرگ شب گرفت
قلعه را مردانه از مرحب گرفت
با تو می شد تکیه بر خورشــید زد
زخمه بر تا ر دل نا هید زد
بی تو . کوچه کوچه لبریز سکوت
روزن امید و تار عنکبوت
بی تو چون نی ناله دارد ، نای من
بند بند م ناله دارد ، وای من
بی تو باید با صدای بی نقاب
مویه کرد اندر مزار آفتاب
بی تو باید درد دل با چاه گفت
از ته دل ناله کرد و آه گفت
بی تو باید چشمه چشمه خون گریست
از هری تا دامن جیحون گریست
* * *
سید وسالار ما ، یادت بخیر!
میر و پرچمدار ما ، یادت بخیر!
ای شهید . ابن شهید . ای نامدار!
ای تو آغاز و سر انجام بهار !
طایفه بــیدار شد تا آمدی
تیغ جوهر دا ر شد تا آمدی
تیغ ، جوهر د ا ر ا ما بی نیا م
بی نیام آماده ء رزم و قیام
رفتی ا ما فصل رفتن زود بـــو د
گه نه گاهی نیت . بدرود بود
رفتنت خواب از تن ما برده است
هدیه ء آزادگی آورده است
از پیامت راه وحد ت باز شد
فصل مرگ بردگی اغاز شد
وحدت راه پدر پا ینده باد
رهروان راه « بابه » زنده باد
* * *
مرگ مردان ، زندگی ای دیگر است
مرده است آن زنده ای کو نوکرست
جگر پر زخم جانسوزست اما
به دل داغ د گر دارم برادر
اگر عالم غمی بودغم نمی بود
بدل داغ پدر دارم برادر !
دریغا شب پرستان سیه رو
شکسته حرمت شمس ولایت
درین ماتم نه ما تنها گریستیم
گریسته حضرت مهدی برایت
برادر خاک عالم را به سر کن
که در خون خفت علمدار قبیله
شنیدم با تکان دست می گفت :
خدا بادا نگهدار قبیله ......
مسیحا دم خلیل آسا مزاری !
بت و بتخانه و بتگر شکستی
ترا کشتند با دستان بسته
تو که زنجیر و آهنگر شکستی
نگاهت خشم شمشیر علی بود
پیامت بانگ تکبیر علی بود
به پاس یاری بی سرپرستان
کلامت نهج تفسیر علی بود
الا ای پرچم سبز شرافت
الا ای رایت سرخ رهایی !
زره واماندگان بعد از تو گویند
که ای درد آشنا( بابه) کجایی ؟
تمام آرزوها رفته با تو
و بی تو از بهار آوازه ناید
قبیله ماند و پاییز مکرر
الهی بی تو فصل تازه ناید!
شهیدان دسته دسته صف کشیده
که مهمان عزیزی دارد امشب
گلی از جنس خورشید معطر
بهشت از آسمان می بارد امشب
یتیمی بدترین درد است اما
بخواب آسوده بابه ما نمردیم
رهت راه من و راه قبیله ...
قسم بر خون پاکت تا نمردیم
تذکر: از انجاییکه ما زحمات زیادی در قبال گرد اوری مطالب ، اشعار و سخنرانی ها می کشیم بدین نسبت از دوستان و خواننده گان محترم خواهش میکنم ، در صورت برداشتن مطالب ویبلاگ ،با ذکر منبع و اشعار را با نام شاعران که در پایان ان درج است در ویبلاگ خود انتشار دهند .... تشکر
اخرین سخنرانی رهبر شهید ۲۰/۱۱/۱۳۷۳
بسم الله الرحمن الرحیم
ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بآنفسهم (قرانکریم)
با ابراز تشکر از شما مردم قهرمان ، فداکار و مخلص که در این ماه رمضان ، به محض آنکه از شما خواسته شد که بیایید تا در اینجا جلسه یی باشد ، حضور پیدا کردید این نکته باعث امید اینجانب است که شما برای سرنوشت تان حساس هستید و بخاطر ان فکر می کنید . در آیه ء کریمه یی که خدمت قرائت کردم ، خداوند تبارک و تعالی میگوید « ما سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهیم ُ مگر آنکه خود شان سرنوشت شان را تغییر دهند .» مفهمو این ایه ذکر یک سنت الهی است . بعد در ایات دیگر و روایاتی که جهت تفسیر آیات روایت شده است ُ گفته می شود که در سنت الهی هیچ تغییر و تبدیلی نیست. ما مکررآ خدمت شما عرض کرده ایم که مصداق کامل و تفسیر صحیح ای آیه در زندگانی مردم ما قابل درک است . شما وقتیکه تاریخ تان را مختصرا مورد مطالعه قرار و تفکر قرار دهید ُ میبینید که ادوار مختلفی از زندگی را طی کرده اید و در این دو سال و هشت ماه مقاومت کابل هم ثابت کردید که وقتی مصمم شدید از حیثیت تان دفاع کنید خدا هم شما را یاری کرد و شما توانستید همهء زورگویان را بر سر جای شان بنشانید و آنها را وادار کنید که بعد از جنگ های بسیار خطرناک بایند و معذرت بخواهند که اشتباه کردیم من معتقدم که این مساله در تصمیم ُ ارداه ُ ایستادگی و حساس بودن شما بخاطر سرنوشت تان نهفته است . تاریخ هم اثبات کرده که در دوران عبدالرحمن ، وقتی مردم ما در مقابل این حکومت ظالم و جائر ایستادند ُ هفت سال جنگیدند . عبدالرحمن هم تمام توطئه های را که بلد بود ، در این دوره علیه مردم ما به کار گرفت از تمام نقاط افغانستان لشکر جمع کرد و از همهء اقوام به جنگ مردم ما فرستاد . شصت نفر از علمای اهل تسنن را جمع کرد و فتوی گرفت که اینها (هزاره ها)رافضی و کافر اند . اما این توطئه ها ، هیچکدام کارساز نشد ند تا اینکه امدند و از بین مردم خاین تربیت کردند و آنها را وادار نمودند که به مردم ما خیانت کنند ، این مسأله کار ساز شد چگونه کارساز شد ؟ یعنی که در اثر این خیانت شصت و دو درصد از مردم ما نابود شدند !
شما می بینید در یک کشوری که عبدالرحمن پرچمدار اسلام به حساب می آید و گفته می شود که نورستان را که قبلا کافرستان بود ُ عبدالرحمن مسلمان ساخت اما همین شخص شصت و دو فیصد مردم ما را از بین برد و از اینجا تا هند به عنوان غلام و کنیز به فروش رساند مالیات هنگفتی از این کنیز و غلام فروشی وارد خزانه ء دولت می شد که مقدار دقیق آن را کتاب »افغانستان در ژنج قرن اخیر » نوشته کرده است .
بهر صورت ، بعد از آنکه شصت و دو فیصد مردم ما نابود شدند ، محرومیت و محکومیت مردم ما آغاز شد و از ان تاریخ تا حالا که بیش از صد سال میشود ، ما محروم بوده ایم در این جامعه تحقیر می شدیم هزاره بودن عیب بود ، شیعه بودن عیب بود . تعمد داشتند که ما را به مکتب ها اجازه ندهند و به کار و تجارت نگذارند . آنچه که در این جامعه امتیار به حساب می رفت ، ما از آن محروم بودیم در زمان شاه محمود خان رسمآ به وزارت فرهنگ مکتوب می نویسند که بچه های هزاره و شیعه را در حربی پوهنتون و سایر مکتب های که ارزش دارند ، نگیرند
شما این محرومیت را سپری کردید شما در این مملکت ، غیر از اینکه جوالی کشی کنید و بار پشت کنید دیگر ارزشی نداشتید کوچی ها وقتیکه در هزاره جات می امدند ، چای و پارچه و چیزهای دیگر شان را سر بام خانه میگذاشتند و میگفتند که پول اینها را من سال دیگر از همین جا میگیرم ! این را همه ء ما و شما دیدیم لمس کردیم
اما شما مردم که قبلا در مقابل افغان ها حرف زده نمی توانستید و یک نفر که از شهر و از طرف حکومت در منطقه ما امد ُ مردها پنهان می شدند و زن ها می گفتند که در این ابادی کس نیست ، وقتیکه انقلاب شروع شد ئ شخصا تصمیم گرفتید که وضع تان را تغیر بدهید ، خدا هم شما را یاری کرد و در ظرف سه ماه تمام مناطق هزاره جات ازاد شد در اینجا باز هم شاهد بودیم که چهار نفر خاینی که قبلا در حزب خلق و پرچم جذب شده بود ، اولین منطقه ء را که رفتند، خلع سلاح کردند و سلاح های شان را اوردند ، هزاره جات بود !
در حالیکه ما می دانیم هزاره جات سلاح نداشت سلاح مال افغان ها و سرحد آزاد و جاهای دیگر بود ووقتیکه خیل کوچی بر سر مردم ما می آمد یازده تیره حتی در گردن زن های شان هم آویزان بود تنها سلاحی که در میان ما مجاز بود «موش کش » و «دان پر» و «چره یی » بود و دیگر هیچ سلاحی جواز نداشت اما با این هم در حکومت مارکسستی هیچ کس حاضر نشد که برود افغان ها و کوچی ها را خلع سلاح کند ، ولی خاینین ما پیشگام شدند ، رفتند و هزاره جات را خلع سلاح کردند ! این کار را برای نیک نامی و خوش خدمتی شان کردند .
اما مردم ما باز هم با دست خالی ، با داس و قیچی و بیل توانستند که مناطق شان را در ظرف سه ماه آزاد کنند ، مسلمآ که این کار در تصمیم و اراده ء شما نهفته بود .
شما باید این نکته را به خاطر داشته باشید که در تاریخ بعد از محرومیت ها ورنج های زیاد ، فقط یک بار برای مردم شانس داده می شود که خود شان سرنوشت شان را تعین کنند و این شانس حالا برای شما داده شده است که نباید غفلت کنید شما مردم در این جا تحقیر می شدید ، توهین می شدید ، برای شما داستان های اهانت باری ساخته بودند . شما انقدر امین بودید که برای تمام صاحب منصبها خدمتگار باشید و در کنار خانم شان زنده گی کنید ُ دراین ها هیچ هراسی نداشتند که شما خیانت می کنید ، اما بر عکس شما اینقدر امین بودید که در این مملکت از بین شما یک کاتب مقرر شود ! در این جا شما امید نبودید منفور بودید،ولی برای نفر خدمتی امین بودید ! شما این دوران را سپری کردید .
از آنجاییکه ، در داخل افغانستان محکومیت داشتیم و محروم بودیم ، طبیعی بود که در خارج هم محرومیت داشتیم و هویت ما برای کسی شناخته شده نبود . در چهارده سال جهاد که هفتاد ملیارد دالر برای افغانستان مصرف شد ، باز کسی برای ما یک دالر کمک نکرد . در کنفرانسی که از سوی موسسه های غربی که در افغانستان کار میکردند ، در این جا یک نفر از خارجی ها ، پشت بلند گو میرود و میگوید که در اول انقلاب مردم شیعه و مردم هزاره جات منطقه ء خود را ازاد کردند ، اما اکنون در این جمع از اینها کسی را نیم بینم و از کمکهای هم که برای افغانستان می شود ، برای اینها نمیرسد.
شما میدانید که آنروز غرب به حدی از اتحاد جماهر شوروی ارسیده بود که در افغانستان هر دستی که برای مبارزه روس ها بلند می شد ، بدون آنکه نگاه کند که این دست چه دستی است یک «کلاش »برایش می داد که مبارزه کند مسلم است که این کمک ها برای خود مردم افغانستان نبود ، بلکه برای ترس از روسها بود . اما با اینهم یکی از مسئولین جهادی افغانستان پشت بلند گو میرود و بیشرمانه میگوید که این مسآله را من جواب میگویم بعد میگوید که اگ به این ها دوا کمک کنید ، احیانآمواد غذایی کمک کنید ، من موافق هستم ، ولی این ها که مبارزه کرده و منطقه ءشان را ازاد کردند ، ایران به این ها یک مقدار اسلحه داد و حالا در بین خود شان جنگ دارند ، اینها ظرفیت آن راندارند که از نگاه تسلیحاتی به آن هاکمک شود ! یعنی با این حرف برای خارجی ها اشاره داد که این ها وابسته ء ایران اند و شما احتیاط کنید . گب اصلی ، این بود .
شاید خیلی ها از مردم ما فکر کنند که شاید رهبران و مسئولین ما نخواسته اند که کمک های دنیا را بیاورند و در هزاره جات سرازیر کنند ، یعنیاینها با کمک خارجی مخالفت کردند در حالیکه واقعیت چنین نبود و ما محکومیت داشتیم و این محکومیت برای ما محکومیت تاریخی بود ، در چهارده سال جهاد برای افغانستان هفتاد ملیارد دالر مصرف شد و اکثریت قاطع ان هم در پاکستان مصرف شد یعنی از بهای خون این مردم در آنجاها خانه ساخته شد ، اما برای مردم ما یک دالر همی نرسید !
از نگاه طبیعی هم وقتی که نگاه کنیم ، سرزمین های که در افغانستان ارزش داشتند ،زراعت می شدند و مال ما بودند ، در دوران عبدالرحمن برای کوچی ها داده شده بودند . باقی حصص هزاره جات را هم عبدالرحمن فرمان داده بود که بروید و بگیرید آنها بخاطر سردی و دیگر مشکلاتش قبول نکرده و از این خاطر مانده است بعدآ یک مقدار علف که در بعضی جا ها بود ، کوچی ها را دادند که این علف ها را هم مال هزاره جات حق ندارد بچرد ، باید مال دیگران بچرد . بعد از این چهارده سال جهاد تنها چیزی که برای مردم ما رسیده همین است که کوچی از سر شان کم شده است دیگر در کشت و شبدر و رشقه ء شان مال کوچی نمی چرد ، بلکه خود شان می توانند از حاصل آن برای گاو و مال خود استفاده کنند .
مردم ما از روی مظلومیت و محرومیت از دیر زمان آمده و در کابل جا گرفته بودند ، وقتیکه دولت مارکسیستی سقوط کرد ، همگی مسلح شدند و مناطق زیادی را در دست گرفتند . این پیش آمد خلاف انتظار همه بود و فکر نمی کردند که این مسآله به این شکل پیش بیاید . لذا تصمیم گرفتند که مردم ما را بر دارند و سلاح شان را بگیرند تا اینها دیگر این هویت را نداشته باشند برای این کار دو سال و هشت ماه با ما جنگیدند .
در این جا من برای شما اطمنان می دهم که اگر شما مردم هم چنان مصمم باشید که خود تان سرنوشت تان را تعیین کنید ، از خدا رو نگردانید و توجه به خدا داشته باشید ، هیچکس توان آن را ندارد که بدون انکه سرنوشت شما تعین شود و حق شما برای تان برسد ، سلام تان را بگیرد (تکبیر مردم) این مسآله تجربه شده است یعنی در جنگ اول ، دوم ، سوم تا چهارم هیچ جریانی در افغانستان وجود نداشت که با و شما جنگ نکرده باشد . سنگرهای ما و شما هم درهمین غرب کابل ، خانه به خانه بود . ولی وقتی شما خواستید ، خدا شما را یاری کرد و همه این مناطق پاک شد . دشمنان از قندهار از هرات از تخار از بدخشان از هلمند و از همه جا که بر علیه ما لشکر کشیده و امدند ، مرده پس بردند . این تجربه شده است و حالا هم برای شما میگویم که کسی به زور بالای ما موفق نمی شود اما اگر کسی از میان مردم بیاید و خاین شودو خیانت کند ُ امکان داد که تاریخ تکرار شود و من در این باره هیچ بحثی ندارم ، شما میدانید که در افشار خیانت شد ، ضربه دیدیم ، در بیست و سه سنبله توطئه بود ، ضربه دیدیم. والا یک وجب سنگر مردم ما را کس به زور گرفته نمی تواند .
لهذا ما هیچگاهی طرفدار جنگ نیستیم و از اول نهم نبودیم از اول اینها در پیشاور دولت تشکیل دادند و گفتند که گب شیعه ها و هزاره ها را بعدآ میزنیم ماآنوقت در این طرف پل چرخی ، در ریاست هفت موقعیت داشتیم ، اگر ما میخواستیم جنگ کنیم ، همانجا صبغت الله مجددی را وارد شدن نمیگذاشتیم . ولی ما این کار را نکردیم و از هیمن حکومتی که ما را شریک نکرده بود و گفته بود حرف این ها را بعدآ میزنیم ، امیدم استقبال هم کردیم و وارد مذاکره شدیم با صبغت الله به توافق رسیدیم و این توافق هنوز اعلان نشده بود که اتحاد سیاف جنگ را علیه ما شروع کرد .
حالا هم ما طرفدار جنگ نیستیم ، با طلبه هم که آمده اند طرفدار جنگ نبودیم و نیستیم ، ولی برای مردم خود حقوق میخواهیم هرکس بیاید و این حق مسلم مردم ما را که در تصمیم گیری مملکت شریک باشند و یک چهارم سهم داشته باشند ، احترام بگذارد ، عاشق قیافه ء هیچ کسی نیستیم با ایشان مذاکره میکنیم و مسایل را حل میکنیم (تکبیر حضار)
بر این اساس ما نزد طلبه ها نفر فرستاده ایم که مذاکره کنیم از اینطرف اقای ربانی هم پیش من نفر فرستاده بود که طلبه ها همه را تهدید می کنند ، اختلافات خود را کنار بگذاریم ، دفاع مشترک کنیم ، ما گفتیم حرف نداریم . حالا هم برای شما میگویم که شما دو چیز را مد نظر بگیرید : یکی توجه به خدا داشته باشید که خدا از همه قویتر است و هیچکس در مقابل قدرت او نیست . این یک مسآله است و دیگر هم اینکه پیر ، جوان ، مرد ، زن ، کوچک ،وبزرگ متوجه باشید که کسی در میان شما خیانت نکند . اگر احیانآ خاینی می آید و خلاف منافع شما تبلیغ می کند ، وحشت وتشویش ایجاد می کند ، باید دستگیر کنید و بیاورید که جزا بدهیم
شما باید بدانید که اگر به این دو مسآله توجه نکنید یک بار دیگر تاریخ تکرار می شود و باز اگر از این شانس گذشت و محروم شدیم صد سال دیگر ضرورت دارد که شما باز به این موقعیت برسید این را متوجه باشید .
ما حالا سد دفاعی کامل تشکیل داده ایم بیشتر از هزار نفر نیروی جنبش را که در آنطرف شهر بود ، دیشب منتقل کردیم و در اینجا اوردیم چون اقای حکمتیار خبر داده بود که ما نیروهای خود را بیرون می کشیم ، اینقدر که دیگران نظاره کردند یک مقدار ما هم نظاره میکنیم تا ببینیم که چقدر میتوانند از خود شان دفاع کنند بلا فاصله نیروی جنبش ر ا اوردیم و در اینجا جا دادیم حالا از گذرگاه تا آنطرف هوتل زلمو خط دفاعی تشکیل داده شده و از اینطرف هم در قلعهء قاضی و کوه قوریغ خط دفاعی کاملآ تشکیل شده وشما هیچ تشویش نداشته باشیدو مطمعین باشید . اگر طلبه ها آمدند و مذاکره را قبول کردند ، و برای ما حق قایل شدند ، ما هیچ جنگی نداریم وقتیکه دراین مملکت حق مردم ما تامین شود و در سرنوشت خود شریک باشیم ، به سلاح هم هیچ کار و ضرورت نداریم ولی اگر کس بیاید و به ما حق ندهد و سرنوشت ما معلوم نباشد ، این سلاح به عنوان ناموس شیعه وهزاره است و کس این سلاح را به زمین نمیگذارد و به کس تحویل نمی دهد (تکبیر مردم) .
با شورای نظار هم جلسه داریم ، ارتباط دارند آتش بس شود ، چند بار مکرر هم گفته اند چون خود آنها در چهار اسیاب با طلبه ها درگیر شده و بین شان نفر کشته شده است و طلبه ها اصرار دارند که اول مناطق حزب را به ما تسلیم کنید ، بعد از آن با دولت حرف میزنیم اینها مقاومت کردنده اند تا حالا دو باره هیآت فرستاده اند که کدام نتیجه نداده است . با اینطرف هم تماس دارند و در ظاهر میگویند که ما با شما هیچ جنگ ندایم شما آتش بس را رعایت کنید اما شما مردم میدانید که اینها توطثه و دسیسه زیاد کرده اند از این جهت حالا هم باید مواظب باشید .
و اما امروز در این وقت روزه ، که آمدم شما را مزاهم شدم و خواستم که با شما صحبت کنم برای این بود که در این جا شایعه پخش شده بود که آقای حکمتیار نیرو های خود را بیرون کشیده است و بعضی ها در آنطرف در بازار ها تبلیغات می کنند و ایادی خود را در این جا هم فرستاده اند که گویا ما از بین شما فرار کرده ایم و در بین شما نیستیم . از این جهت برای شما تشویش خلق شده بود و من خواستم که از نزدیگ با شما صحبت کنم و این تشویش را رفع کنم .
من در اینجا میگویم که من هیچ منافعی غیر از منافع شما مردم ندارم . اگر من میخواستم که روی منافع شخصی خود فکر کنم ، در این دو سال و هشت ماه هم در کنار شما نمی نشستم (تکبیر مردم )
و این را برای شما اطمنان میدهم که کمک و یاری از خداست و ما به این خاطر پرگویی نمی کنیم ،به امید شما و رحمت الهی ، از خدا هیچ وقت نخواسته ام که من بدون شما ، به جایی بروم تا جان خود را نجات دهم و شما را در معرکه تنها بگذارم ، نه ، این را از خدا نخواسته ام (تکبیر مردم) خواسته ام که در کنار شما ، خونم اینجا بریزد و در بین شما کشته شوم (تکبیر مردم) و خارج از کنار شما ،زنده کی برایم هیچ ارزشی ندارد .
اینها در انطرف تبلیغ می کنند ، خیال خود شان کرده اند که از اینجا فرار کرده اند و در انجا رفته اند که خانه ء این دولت- آباد که ما را در اینجا پناه داده اند و گر نه کجا می شدیم(خندهء مردم) آنها برای خود شان اند .
و شما مطمئین باشید که ما در این جا در کنار شما هستیم و از خداخواسته ایم که در زندگی خود حقوق شما را هم از همه بگیریم و از خدا میخواهم که آن روز که حقوق شما را گرفتیم برای ما توفیق شهادت را بدهد که در بین شما به شهادت برسیم (تکبیر مردم )
ماه رمضان است . از وقت هم گذشته است از اینکه شما را مزاهم شدم و در این وقت زحمت دادم ،می بخشید این ماه ، ماه خداست ،ماه رحمت است و ماهی است که خدا همه بندگانش را به مهمانی دعوت کرده است ،ماه اجابت دعا است ، و ما از شما تقاضا میکنیم که شب ها در مسجد جمع شوید ، احیا کنید دعا کنید که خدا شما را یاری کند و این ذلت گذشته ، بالای شما تکرار نشود (آمین مردم )
باز هم میگویم که شما آنطوریکه در قبل سنگرها را کمک میکردید ، و به انها رسیده گی میکردید حالا از شما تقاضا میکنیم که سنگر ها را مواظبت کنید حتی الامکان آنچه در توان شما است ، کمک کنید ، بچه ها را تشویق کنید و اگر از خائنین کسی می اید ، تبلیغ سوء می کند و هدفی برای خرابکاری دارد بلافاصله دستگیر کنید و به کمیته ء امنیت حزب وحدت هبر دهید که تاریخ بالای ما و شما تکرار نشود .
با تمام توان برای رفاه و امنیت شما و برای شما در تلاش هستیم (تکبیر مردم ) چه از راه مذاکره باشد ، مفاهمه باشد - در داخل و خارج اقدام کرده ایم - چه از راه دفاع .
والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته
ایل شقایق
موحد بلخی
بر قامت بلند تو تفسیر می شویم
از ریشه تا که خوانده و تعبیر می شویم
ای ذوالفقار شسته بخون حرامیان
باز آ که کم کمک همه مان پیر می شویم
روزی که دست گرم ترا گم نموده ایم
احساس میکنیم که تحقیر می شویم
دل را با آفتاب سپردیم کاین چنین
از سوی کفر شب ، همه تکفیر می شویم
ما نـسل های تشنهء ایل شقایقیم
یک روز باز سبز و زمین گیر می شویم
از قله های غیرت خود سیل واره باز
بر دره های مرگ سرازیر می شویم
با «نصر » رو به قله ء خورشید می رویم
یا می رسیم یا همه تبخیر می شویم
تصویر نا مکرر
هر دم شهید می شوی، ای تا ابد شهید
«محمد بشیر رحیمي»
آ ه ای همیشه، وسوسه واژه های من
هر لحظه، ذوق گفتن شعری برای من
هر روز، چشمهای مرا، میزنی کلید
هر لحظه، در برابر من، می شوی شهید
هر روز، تکه، تکه، شده تا زه می شوی
در خلق، بیش و بیشتر، آوازه می شوی
روح تو چشمه ای است که در خاک جاری است
روحی که خاک در جریا نش ، بهاری است
تو کیستی؟ که وسوسه های نگاه تو
چون آسمان، در آینه و آ ب، جاری است
از انعکا س چشم کی، آ بی است آسمان؟
این رنگ چشم کیست که اینگو نه سا ری است
هر جای غنچه ی که سر از گل کشیده است
رنگی، ببر نشسته ای، خو ن مزاری است
تو پاک، از هو سکده خاک، پر زدی
روح تو، از هرانچه که دنیاست عاری است
رو کرده بود، اگر چه که، دنیا بتو، ولی
دار و ندارت، از همه دنیا، ندار ی است
اما ببین! که پاره ای از وارثان تو
خط می کشند، بر سر نام و نشان تو
خط ترا، ز خاطر اوراق می برند
چون آبها، که سنگ، در اعماق می برند
خاکسترند! بر رخ ماه تو این همه
کی می نهند پای براه تو، این همه؟
اینان که کوک زندگی شا ن، تو نیستی
هر یک کسی برای خود است و تو کیستی
تو کیستی، که خون تو باشد، برای شان
غیر از حنای ریخته ی دست و پای شان
خون تو، رنگ ناخن زنهای شان شده
گلهای رنگ رفته ای کالای شان شده
خون ترا، معاوضه با غازه می کنند
سرخاب گونه های زن تازه می کنند
هر روز فرش و عرش دیگر می کنند نو
هر روز رنگ خانه و در می کنند نو
چیزی نمانده از تو، بجز این برای شان
خون تو چیست جز، سند خانه های شان
اینسان چگونه، از تو نفس می توان زدن؟
این چیست، غیر بر سر گورت دکان زدن؟
آه ای همیشه! دغدغه ی هست و بود من
انگیزه ی تمام و کمال و جود من
اینگونه، در سراسر من کشته می شوی
هر روز، در برابر من تکه می شوی
از تکه، تکه، تکه، شدن می شوی پدید
هر دم، شهید می شوی، ای تا ابد شهید
|
کجای این خاک از تو معطراست؟ «محمود جعفري» زمین چرخید یازده بار و تو سلام نگفتی کجای این خاک از تو معطر است؟ آی مرحم زخم های کهن! مرغان گرگرفته را پناهی کجاست؟ چارسو دشت چارسو فریاد چارسو شلیک قبای تو تنها تسلای خاطری بود که هرگاه آشوب توفان سایهء مرگ را نزدیک تر می کرد پرستو ها سراسیمه در آن پناه می جستند اینک کجای این خاک از تو معطر است؟ ما کدامین غربت خویش را نم نم گریه کنیم؟ چرا نگاهت را گرفته ای؟ ای مهربان بابه! نوازش دستانت چه کوتاه گشته است! کوچه ها را بنگر! های های کیست که اینسان سرکشیده تا آسمان؟ پیرمردان آمده اند زنان آستین تکیده با دستمال ترشده از اشک تناب و تازیانه بردوش و کودکان به امید فردای روشن پریشان تر از باد تو را می پالند کجاستی؟ دستان تهی منتظر بارانند دیده ها به نگاه تو ختم می شوند چشمانت را دریغ مدار از گره ریسمان بارش خون را تماشا کن چشم به سلسلهء زنجیر ها بسپار این دشت ستم پایانی ندارد کوچه ها را بنگر! این ضجهء گرسنگان است استخوان ما را بازار آورده اند مرگ هم سکه ای نمی شود برای گدایان شهر ما کفش های مان را وصله زدیم تا صدای تو بی پاسخ نماند ما نخواستیم و نخواسته بودیم شرم خوان دیگران باشیم به امید آب تن به شط دشت زدیم اما نامردمان آفتاب را سایه انداختند تا اسپ ها مان افشار چندول دهمزنگ برچی یا کنار دندان شکسته ات غزنی؟ نه, میان گیسوان خونین ابوذر آری! ای بابهء مهربان! از ویرانه ها جز گریه های مشوش که به گورستان ها منتهی می شوند- به گوش نمی رسد تنها پرچم سوختهء تو با نفس باد قطره قطره روی شانه هاي ما می چکد و ما جز نام تو کلامی نداریم فریاد ریختهء بودا را شب دفن کردیم ما را گفتند: \"هندوکش\" زنده است \"با با\" آری! جهان دو قطبی شده است؛ نیمی ابر, نیمی آفتاب نیمی خاک , نیمی خاکستر نیمی باد, نیمی باران کروزین ها کجا شتاب می کنند؟ جنازه ها بو گرفته اند و آسیاب از گردش افتاده و تو گفته بودی: ما عدالت اجتماعی می خواهیم ا کنون سلام ما را کی پاسخ خواهند داد؟ تنها دوچشمهء اشک؟ ما به مرگ خود اعتراف می کنیم ما به مرگ خود عادت کرده ایم ما تشنه گان چشمه چشمه را کور کردیم و اینک ایستاده ایم؛ عابر عریان مسلخ پر از دستان بریدهء ماست انگار کفر مان نتیجه داده است ما چشمان خود را باخته ایم به قماری که نه سرابیست و نه آبی ما دست از خود شسته گانیم وقتی فراموش کردیم ما هم سایه ای داریم تیر مان زدند گفتیم: مبارک باشد از اسپ پیاده شدیم تا مباد افسار اسپ ارباب را اهانتی گردد سیب ها را از ما ربودند و ما زمين سوخته را چشم دوختيم دهن اما پر از خون انگشتانی که خود از خود کم کردیم اینک در خود به جستجوی خویشتنیم گم شده فراسوی آسمان را می گردیم در پی نان پرواز آواز بیگانه ای را فراز خانه مان تعقیب می کنیم اگر چند کلاه مان بر سر است و تذکره هاما در جیب ایستاده ایم روی تکه خاکی که هرگز از ما نبوده است ما در سرزمین دیگری شخم زدیم سرزمین تابوت و تازیانه سرزمین هزاررنگ سرزمین هزار نقشه سرزمینی که با پرچم های افراشته تکه تکه شده است هر قدم مزاریست برای گریستن آه! کجای این خاک از تو معطراست؟ بیا تا باهم بگرییم و تو گفته بودی : وحدت ملی یک اصل است اما ما ایستادیم هر کدام روی پرچمی؛ سرخ سیاه سبز سپید کرکس ها بالای سر ما راه می روند ما به مرگ خود را اعتراف می کنیم ما به مرگ خود عادت کرده ایم ما از يال اسپ ها مان قمچيني ساختيم كه اينك تازيانه اي شده است تا از ما آواز تلخ هفتاد پشت ما را فراياد آرد ما خواسته بوديم بهشتي بنا نماييم كه نام آن افغانستان است اما دريغا! اين سكه ناچل افتاد خود در پي مرگ خويش برامديم نفرين شده سر برزانوي باد گذاشتيم و ندانستيم افغانستان كجاست؟ رد پاي تو را گرفتيم تاساحل فرات دعوت مي كند به اميد آب تن به شط دشت زديم |
هر دم شهید می شوی، ای تا ابد شهید
«محمد بشیر رحیمي»
آ ه ای همیشه، وسوسه واژه های من
هر لحظه، ذوق گفتن شعری برای من
هر روز، چشمهای مرا، میزنی کلید
هر لحظه، در برابر من، می شوی شهید
هر روز، تکه، تکه، شده تا زه می شوی
در خلق، بیش و بیشتر، آوازه می شوی
روح تو چشمه ای است که در خاک جاری است
روحی که خاک در جریا نش ، بهاری است
تو کیستی؟ که وسوسه های نگاه تو
چون آسمان، در آینه و آ ب، جاری است
از انعکا س چشم کی، آ بی است آسمان؟
این رنگ چشم کیست که اینگو نه سا ری است
هر جای غنچه ی که سر از گل کشیده است
رنگی، ببر نشسته ای، خو ن مزاری است
تو پاک، از هو سکده خاک، پر زدی
روح تو، از هرانچه که دنیاست عاری است
رو کرده بود، اگر چه که، دنیا بتو، ولی
دار و ندارت، از همه دنیا، ندار ی است
اما ببین! که پاره ای از وارثان تو
خط می کشند، بر سر نام و نشان تو
خط ترا، ز خاطر اوراق می برند
چون آبها، که سنگ، در اعماق می برند
خاکسترند! بر رخ ماه تو این همه
کی می نهند پای براه تو، این همه؟
اینان که کوک زندگی شا ن، تو نیستی
هر یک کسی برای خود است و تو کیستی
تو کیستی، که خون تو باشد، برای شان
غیر از حنای ریخته ی دست و پای شان
خون تو، رنگ ناخن زنهای شان شده
گلهای رنگ رفته ای کالای شان شده
خون ترا، معاوضه با غازه می کنند
سرخاب گونه های زن تازه می کنند
هر روز فرش و عرش دیگر می کنند نو
هر روز رنگ خانه و در می کنند نو
چیزی نمانده از تو، بجز این برای شان
خون تو چیست جز، سند خانه های شان
اینسان چگونه، از تو نفس می توان زدن؟
این چیست، غیر بر سر گورت دکان زدن؟
آه ای همیشه! دغدغه ی هست و بود من
انگیزه ی تمام و کمال و جود من
اینگونه، در سراسر من کشته می شوی
هر روز، در برابر من تکه می شوی
از تکه، تکه، تکه، شدن می شوی پدید
هر دم، شهید می شوی، ای تا ابد شهید
پدر
بشیر بختیاری
تا فلق سر زد دو باره شام شد
پرچم سبز پدر خونفام شد
* * *
خاک بر سر کن برادر کوه کوه
رفت از کف سالهای پر شکوه
این چمن را سرو نازی بود و رفت
ایل ما را سر فرازی بود و رفت
بعد از این ، این دل که مهد آزوست
آه و درد و رنج عالم مال اوست
شانه ء دل زیر بار درد خم
زیر بار درد خم ، زخمی ز غم
بعد از این چشم من و دریای خون
موطن و منزلگه و ماوای خون
بعد از این این قوم بی سر مانده اند
بی علی و بی ابوذر مانده اند
* * *
تا تو بودی بی کسی افسانه بود
دفتر رنج و محن خوانا ، نه بود
تا تو بودی صد چمن گل داشتیم
شش جهت آواز بلبل داشتیم
با تو می شد از رهایی یاد کرد
این خراب آباد را ، آباد کرد
با تو می شد تا دل مهتاب رفت
یا از این دشت عطش تا آب رفت
با تو می شد جشن مرگ شب گرفت
قلعه را مردانه از مرحب گرفت
با تو می شد تکیه بر خورشــید زد
زخمه بر تا ر دل نا هید زد
بی تو . کوچه کوچه لبریز سکوت
روزن امید و تار عنکبوت
بی تو چون نی ناله دارد ، نای من
بند بند م ناله دارد ، وای من
بی تو باید با صدای بی نقاب
مویه کرد اندر مزار آفتاب
بی تو باید درد دل با چاه گفت
از ته دل ناله کرد و آه گفت
بی تو باید چشمه چشمه خون گریست
از هری تا دامن جیحون گریست
* * *
سید وسالار ما ، یادت بخیر!
میر و پرچمدار ما ، یادت بخیر!
ای شهید . ابن شهید . ای نامدار!
ای تو آغاز و سر انجام بهار !
طایفه بــیدار شد تا آمدی
تیغ جوهر دا ر شد تا آمدی
تیغ ، جوهر د ا ر ا ما بی نیا م
بی نیام آماده ء رزم و قیام
رفتی ا ما فصل رفتن زود بـــو د
گه نه گاهی نیت . بدرود بود
رفتنت خواب از تن ما برده است
هدیه ء آزادگی آورده است
از پیامت راه وحد ت باز شد
فصل مرگ بردگی اغاز شد
وحدت راه پدر پا ینده باد
رهروان راه « بابه » زنده باد
* * *
مرگ مردان ، زندگی ای دیگر است
مرده است آن زنده ای کو نوکرست
جگر پر زخم جانسوزست اما
به دل داغ د گر دارم برادر
اگر عالم غمی بودغم نمی بود
بدل داغ پدر دارم برادر !
دریغا شب پرستان سیه رو
شکسته حرمت شمس ولایت
درین ماتم نه ما تنها گریستیم
گریسته حضرت مهدی برایت
برادر خاک عالم را به سر کن
که در خون خفت علمدار قبیله
شنیدم با تکان دست می گفت :
خدا بادا نگهدار قبیله ......
مسیحا دم خلیل آسا مزاری !
بت و بتخانه و بتگر شکستی
ترا کشتند با دستان بسته
تو که زنجیر و آهنگر شکستی
نگاهت خشم شمشیر علی بود
پیامت بانگ تکبیر علی بود
به پاس یاری بی سرپرستان
کلامت نهج تفسیر علی بود
الا ای پرچم سبز شرافت
الا ای رایت سرخ رهایی !
زره واماندگان بعد از تو گویند
که ای درد آشنا( بابه) کجایی ؟
تمام آرزوها رفته با تو
و بی تو از بهار آوازه ناید
قبیله ماند و پاییز مکرر
الهی بی تو فصل تازه ناید!
شهیدان دسته دسته صف کشیده
که مهمان عزیزی دارد امشب
گلی از جنس خورشید معطر
بهشت از آسمان می بارد امشب
صبح گمشده
شاعر شاه چمن فروغ (تمكي)
١
دوستان امروز سرگم كرده ام
رهبر پير وپدر گم كرده ام
روزگاري شد كه يار ما شب است
دردل اين شب سحر گم كرده ام
٢
دلم خواهد خودم تنها بگريم
براي طفل بي بابا بگر يم
ميان اين همه گلهاي پرپر
چو شبنم بر سر گلها بگريم
(لالاي زينب)
شاعر محمد حسين محمدي
زينب كوچولو تنها نشسته
قابي بدستش قلبش شكسته
زينب كوچولو لالا لالا گفت
با عكس بابا او حرف ها گفت
باباي خوبم بيا به خوابم
اخر كجايي اي افتابم
بابا بگويم ديشب دوباره
يك خواب ديدم خواب ستاره
آمد ستاره نزديك نزديك
ناگاه ديدم يك شهر تاريك
به شهر تاريك وقتي رسيدم
هرجا كه رفتم ترا نديدم
در شهر تاريك خفاش بد كرد
ناگاه ديوي گل را لگد كرد
در خواب ديدم در اسمانم
گفتم برايت لالا بخوانم
لالا گل من قلبم ترا داشت
هرجا كي بودي خيلي صفا داشت
اينجا ستاره آنجا ستاره
زينب كوجولو بابا نداره
زينب كوجولو لالالالا گفت
با عكس بابا او حرفها گفت
باباي خوبش در قاب خنديد
انگار زينب يك خواب ميديد
عاشق پرواز بود
محمود رجایی
(12ساله اول راهنمایی)مثل یک آیینه بود
ساده و بی کینه بود
در نگاهش راز بود
عاشق پرواز بود
زندگی را دوست داشت
سادگی را می نگاشت
مهربان و ساده بود
ساده و افتاده بود
مثل خنجر تیز بود
دشت حاصلخیز بود
نسبتی با حور داشت
چون ستاره نور داشت
مزرعه زرد
سلمانعلی زکی
چندین بهار مزرعه مان زرد مانده است
بر گونه ها یبرگ غم و درد مانده است
ما مانده ایم"مانده" مانده در این جویبار سرد
از سرو های سبز فقط گرد مانده است
"ما" ، "من" و "تو" شده به مقراضهای "من"
"ما" مرده اش چو کولی مرده مانده است
خون کدام مرده به رگهای سبزمان
انداخته است چنگ که جان ، سرد مانده است
این باغ پر شکوفه تر از پار می شود
آیا کلنگ و بیلی از آن مرد مانده است؟
این دانه های ریخته آری گندم است
کرت و قنات را که بناکرد؟ مانده است؟
چنار
چنار سبز پوش بیشه ی من
مسیح باور و اندیشه ی من
غروب آرزو پیچیده در من
فسرده برگ و بارو ریشه ی من
دنیا دوباره نوشود
پیچیده دست های تو در راستای خاک
تا حل شود جهان و غمش لابلای تاک
پیچیده دست های تو تا خاطرات تلخ
از یاد سنگ و چوب شود تا همیشه پاک
مردم به سمت تازه شدن منصرف شوند
این روزگار سم زده دیگر شود هلاک
دنیا دوباره نوشود و نو شود زمین
چون روزهای اول خود آک آک آک
یک آسمان تازه فراگیر مان کند
یک آسمان ماه به دست و ستاره ناک
یک نسخه آسمان که در آن یک ستاره حرف
حتی کسی نگیردش از جنس ابر، لاک
پیچیده دستهایت و می پیچد ابر و باد
گرد تو مثل عقربه ها گرم تیک تاک
پیچیده دستهایت و می پیچد ابر و باد
یعنی، دارند از تو تقاضای اشتراک
می پیچد ابر و باد به دورت که تا یکی
شاید شبیه روشنی ات شد شبیه خاک
ناجو
در آن عطشزار غیر ناجو که می توانست قد فرازد؟
حسین بود آن که سرکشی کرد و خیمه در دشت بلا زد
گذشتن از سخت سیری از هرکه راحت اندیش، بر نیاید
کسی به جز سیل که می تواند سینه بر سنگ و صخره یازد؟
کرخت فطرت ندارد، انگیزه گرایش به درد مردم
که سنگ حتی از آتش در درون خود هم نمی گدازد
جوانه تیغ بر فشاندن نیاید از دست بید هرگز
غرور عباس باید آن را که پرچم شعله بر فرازد
به موج آتش زدن برون است از کف عافیت مشیت
که میتوانست غیر حیدر که باره بر عبدود بتازد؟
کسی در آن مرگریزیک جرات آفتابی نکرد خود را
حسین بود آنکه سرکشی کرد و خیمه در دشت کربلا زد
آیینه به دستان
حسین مجاهد
آیینه بدستان تبرخورده کجایند؟
صد سنگ جفا ز دستان خطر خورده کجایند؟
آن سبز صنوبر گل صدبرگ تبسم!
در آتش نمرود که در خورده کجایند؟
مرغانی که هر روز ز دریاچه سرودند
یک تیر که امروز به پر خورده کجایند؟
صد حمزه به میدان غرور و سر سودا
از دست که زوبین به جگر خورده کجایند؟
دشت گل سرخ
محمد تقی اکبری
نه کابلی و نه قندهاری هستی
آموی ز کف رفته و جاری هستی
یکپارچه آتش شده دشت گل سرخ
پر پر شو دلا! تو هم مزاری هستی
رنجنامه
منشور مظلومیت
نه شاعرم که ز ایجاز استفاد ه کنم
و حق واقعه را با مجاز افاده کنم
نه قصه خوان که زافسان و داستان کویم
ز اسمان بگذافم به ریسمان گویم
نه مدعی سیاست که فوت فن جویم
به فاظلات ریاست هماره تن شویم
نه تاجری که به جیب وجوال بسته شوم
نه حاکمی که زفکر زوال خسته شوم
نه جبریم که رضا بر قضای جبر دهم
نه اهل سازش و خواهش که بی طرف باشم
به نرخ روز خورم نان وبی شرف باشم
زره رسیده ی صبحم که دوش میدانم
خوشهای ز----------قرن خموش می دانم
دلی چو اینه دارم شکستنی و شگرف
چو اب و اتش وباری چو افتاب چو برف
براده ای دلم را کنون به خامه زنم
درام درد والم را به خون چکامه زنم
چکامه یی که باید به خون نوشته شود
به خون سروده و باید به خون نوشته شود
درین چکامه حکایت ز ریزیش روح است
حدیث ایل شهید همیشه مجروح است
سخن ز غربت گلهای یک چمن دارم
و رنجنامه دردی به هموطن دارم
به هموطن که هنوزم هزاره میجوید
ز شام تیره ی میهن ستاره میجوید
بیا برادر همد ین و همو طن بشنو
هماره تشنه به خونی فقیری من بشنو
بیا تمدن خود را به گفتگو بنشین
گذشته های خودت را به جستجو بنشین
بیا و گوش دلت را به من عنایت کن
به داوری بنشین و کمی درایت کن
اگر چه پیش تو جرم هزاره گی دارم
زبان هیئت و فرم (هزاره گی) دارم
خدا گواست که در دل مرا محبت توست
سر ارادت و عشق وصفا و صحبت توست
بنه کلاه خودت را و خوب قاضی شو
ضمیر حال خودت را بدل به ماضی شو
دویست سال تو حاکم بودی و ما محکوم
خدا گواست که ظالم بودی بودی وما مظلوم
تو یست سال تو سلطان بودی در این کشور
وما رعیت بد بخت خوب فانه بسر
دویست سال تو مالک بودی و ما مفلوک
امیر و وا لی تو بود ی و ما مملوک
دویست سال وطن از تو شن وشوکت داشت
وسکه ها همه ضرب و زمان و زینت داشت
رئیس و افسرو خان و وزیر تو بودی
هر انچه مفتی و ملا و پیر تو بودی
به ارگ شاهی و شهرت جلوس میکردی
قرار و قول به انگلس و روس میکردی
هر انچه در ثمن در کلاه گوش تو بود
مدال های طلای وطن به دوش تو بود
عطای لطف تو مارا نبود غیر از غم
به جز مرارت و و مرگ و مصیبت و ماتم
و هدیه ات همه باج و خراج و تاوان بود
به اعتراف خودت یک دو متر ریسمان بود
همان دو متری که در شهر روی شانه ی ما
و روی دار گره خورده زیری چانه ی ما
همان دو متری که با ما به دار سر گردان
همان دو متری که با ما به دار اویزان
دگر که تاریک ما از تبنگ بود اذین
ودوش ما که به بیل و تفنگ بود اذین
و غیر از این همه تهمت و تکفیر
و دار و دشنه و حبس و شکنجه و تکفیر
دیگر چه دادی به ما همو طن خدا در بین
جواب پرسش من در گردنت بماند دین
کجا تو فرصت سود و سواد ما دادی
کدام سوره ی سبزی که یاد ما دادی
کدام اجازه ی عرض وجود بود مو جود
که ما رفوزه شدیم وزصحنه ها مطرود
کدام فرصت و رخصت که ما کلان نشدیم
وزیر اعظم و پوهان و کاردان نشدیم
تو خواستی که هزاره اسیر غم باشد
شکسته قامت و در زیری بار غم باشد
تو خواستی که به پیشی تو بار کش ماند
خراب و خسته و خونین و خار کش ماند
تو خواستی که هزاره همان هزاره بود
شکم گرسنه و بد بخت و بی ستاره بود
همیشه روی تو با ما عبوس وپر چین بود
ز ((پیشقبض))تو قلب هزارهزز خونین بود
نگاه های تو هماره بوی نفرت داشت
دلت همیشه به ما کینه و کدورت داشت
تمام همت تو صرف نفی کردن شد
به دارو دشنه وجلاد و تیغ وگردن داشت
قدم برای ترقی این وطن نز دی
سخن زوحدت گلهای یک چمن نزدی
همیشه دعوی خونین خاک میکردی
به نام خویش همی مهر و لاک می کردی
گپت ز ملک نبود و زمالکیت بود
نبود فکر حکومت که حاکمیت بود
همیشه گفتی که این سرزمین فقط از ماست
نبود حق سوا لی که دیگران زکجاست
کزان زمانه که اين مرزها رقم شده ست
بنام نامی افغان(ستان)علم شده ست
کدام لحظه در ان بی حضور ما بودی
بدون مردم ایل غیور ما بودی
کدام صحنه تو بودی که ما در ان نبودیم
کدام خطوه تو بودی که ما روان نبودیم
کدام جبهه که در ان یل هزاره نبود
جوان شیعه بر اسپ خطر سواره نبود
کدام صفحه که باخون ما مزین نیست
کدام عرصه ی ما افتخار میهن نیست
کدام صخره و سنگی که بی شهادت ماست
کدام خطه ی جنگی که بی رشادت ماست
کدام خصمی که مغزش به سنگی ما نشکست
کدام دشمنی کز جنگ ما به خون ننشست
تو امدی که در این خانه میزبان بودیم
به خطه خطه ی این خاک حکمران بودیم
زمان زمان وفا وصفا و الفت بود
زمین " زمین سلام علیک ورائفت بود
بهار عشق به هر دشت و کوه گل می ریخت
نگار عشق وشهد شکوه مل می ریخت
هزاره دی به دی اندر وطن تصرف داشت
به شهر وده ودیار وطن تشرف داشت
تو امدی و به مت تحفه ی تیغ اوردی
هجوم و غارت ودردو دریغ اوردی
تو امدی ووطن را پر از مهن کرد ی
پراز تفنگ و تبر زین وگیو تن کردی
تو امدی و کمین ها و کینه ها امد
گه بریدن سرها و سینه ها امد
تو امدی وفرامین غضب امضا شد
وپای ما دیگر از هر چه داشت کوتا شد
تو امدی و به هر دره دار شدبرپا
تو امدی و دگر کشت ها ز کوچی شد
وخون گرم هزاره به چمچه اوچی شد
تو امدی دگرجوی خون راه افتاد
قطار قتل وجفا وجنون راه افتاد
زمان شکست وزمین ناگهان به خون بنشست
ورشته های اخوت یکی یکی بگسست
بهار امدنت خارم وخشم حاصل داد
وخون وخننجر وزنجیر وزخم حاصل داد
بجای خوشه ی گندم زخاک خنجر خاست
ونیشگژدم ودندان مار واژدر خاست
وشهر وده و دیار وطن خروش امد
هزاره حجله عروس سیاهپوش امد
هزاره بودن مردم گناه مطلق شد
هر انچه خواب پریشان همه محقق شد
بنام یاغی و باغی جهاد شد اعلام
ز اهل قبله کنیز و غلام شد لیلام
ز قریه قریه ی ما سیل خون روان گردید
ضمیر خاک پر از قامت جوان گردید
وفصل فاجعه های بزرگ پش امد
سپاه قرن مصیبت چو گرگ پیش امد
که تا بنام تو تخت وطن مزین شد
گواهنامه تاجت زخون مدون شد
برو حکایت تاج وسراج از سر خوان
حدیث برده وباج وخراج از بر خوان
بخوان که خوان شان خالی از کرامت نیست
ببین که چه فصلی که بر ما یکی قیامت نیست
چه کرده بود هزاره که این چنین می شد
ز شیر خواره وصد ساله اش وجین می شد
چه کرده بود که مستوجب عقاب شود
وزنده زنده به داش ستم کباب شود
چه کرده بود که ذبح از قفای سر گردد
زخون بی گنهش کوه و دشت تر گردد
خبر نداشت گمانم نمک شناسی را
وقدر دانی واینگونه حق سپاسی را
خبر نداشت که مهمان بنای کین دارد
هزار دشنه به خورجین و استین دارد
خبر نداشت که مهمان بهانه میطلبد
زمیزبان زیان کرده خانه میطلبد
خبر نداشت که دیگر هزاره گی جرم است
به شام سرد شبیخون ستارگی جرم است
هلا برادر همدین و هموطن بشنو
هماره تشنه ی خون شهید من بشنو
به حال ای و برون از زمان ماضی شو
کلاه خویش به سر کن و خوب قاضی شو
بیا تمدن خود را را به گفتگو بنشین
چه می کنی وچه کردی به جستجو بنشین
گذشته ها که گذشته است بر نمی گردد
به تو به فاجعه اش بی اثر نمی گردد
گذشته های سراسر تباه را بدرود
وکرده های سراسر گناه را بدرود
نه شاعرم که توسل به استعاره کنم
نه اهل شطح که شوطی به استثاره کنم
ز ایل اینه هستم بوده تقدیرم
که نیست چاره یی از حس وعکس وتصویرم
وانچه صورت موجود را نشان دادن
به اسمان و زمین وزمان زبان دادن
چسان ز درد وخروش از خراش دل نکنم
وشرح اب که که کردی دوباره گل نکنم
اگر ز راست نرنجی وخشم ودق نکنی
وسرگرانی به اظهار تلخ حق نکنی
کنون برای تو کوتا ه وچست باید گفت
وپوست کنده وروست ودرست باید گفت
که نو بهار ظفر را تو در خزان بردی
تو ابروی وطن را به رایگان بردی
نخست دست تو بر ماشه تفنگ رسید
ز صلح کا رتو اول به سنگ رسید
نخست تیری تو بر قلب ما نشانه گرفت
خدنگ خشم تو دردل نشست وخبنه گرفت
نخست دست تو در درخون گرم ما تر شد
حلال خون برادر بران برابر شد
تو رسم قتل واسارت زنو به پا کردی
رواج کهنه ی غارت ز نو بنا کردی
تو هدیه اتش واهن به هموطن دادی
و گور جمعی بی غسل وکفن دادی
تو سیل های ز ساطور را روان کردی
حلال خون زن ومرد وکودکان کردی
هر انچه راه وطن را به روی ما بستی
کمین گرفته به زنجیر وزجر بنشستی
به پیروی ز پدر های خود پدر کشتی
خلاف عرف وطن پیر و راهبر کشتی
وکینه های کهن را به یاد اوردی
منار ودار ورسن را به یاد اوردی
همان پروژه (پور پلار) از سر شد
همان درامه ی شمشیر ودار از بر شد
جهان زور زرو ضلم همعنان گردید
به یک اراده ودست وداستان گردید
که تا غرور هزاره بخون کشیده شود
درخت وقامتش زبیخ وبی برده شود
زمان شکست و زمین ناگهان پر اهن گشت
وفقر خانه به خانه خزید و دشمن گشت
به کوه بارش و برف و به دشت یورش تیغ
به شهر سایه ی مرگ و به ده دردو دریغ
به دوش بار تفنگ و به س ر جنازه ی جنگ
به پیش خون وخدنگ و به پشت شیشه ی ننگ
چه لحظه ها ی شگفتی که چون قیامت بود
هزار مرتبه فوق توان وطاقت بود
شکست حرمت( بودای) بامیان بر دوش
شکوه قامت (بابای) اسمان بر دوش
دریغ ودرد ودریغ وهزار دردو دریغ
شپر نهادن ورفتن زمعرکه بی تیغ
میان معرکه سردار وار سر دادن
هزار مرتبه بهتر که تا سپر دادن
به حفظ خون مسلمان ز جنگ بگذشتیم
سپر نهاده ز تیغ و تفنگ بگذشتیم
ولی چو دست تو بر ما رسید اتش کرد
به قلب کودک گهواره ماشه را کش کرد
چه گویم اینکه چه کردی به بامیان وبه بلخ
چگونه مرثیه خوانم من این حکایت تلخ
چه گویم از شب سرد شکنجه وشیون
شب شهادت پیرو جوان وکودک وزن
شب اسارت ومرگ و مرارت و مردن
بدون هیچ گناهی به خون کشیده شدن
چه قریه های که اتش گرفت ودوزخ شد
خموش و خالی وخونین خرابه مسلخ شد
چه خانه های گلینی که ریخت ویران گشت
چه قلب های غمینی که سوخت بریان گشت
چه کوچه های که از خون خلق دریا دریا شد
به خانه خانه مزار شهید احیا شد
چه مردمانی فقیری که خان ومان گشتند
پرنده وار مهاجر ز اشیان گشتند
چه سینه های سترگی که دشنه اجین شد
وهر که هر چه بنام هزاره گلچین شد
چه کودکانی که مسق تفنگ را دیدند
زقلب خویش عبور فشنگ را دیدند
چه خواهرانی غریبی که بی برادر مان
چه دختران یتیمی که دیده بر در ماند
چه مادرانی که عمر جوان شان سر شد
به روی دامن پر مهر شان خون شد
سر بریده ی فرزند خویش را دیدند
دل دریده ی دلبند خویش را دیدند
سخن تمام برادر که قصه دلگیر است
وعمق فاجعه بیرون زحد تفسیر است
شد انچه شد هزاران ستاره شد خاموش
خروش سبز گلوی هزاره شد خاموش
دلم ز قامت بالای مثنوی خون شد
که هر فراز وفرودش زدرد مشحون شد
سری به زلف پریشانی غزل بزنم
سرشک زهره ببازم دف زحل بزنم
کسی نخوانده رمان گرسنه مانی را
ومشق کودک بی نان بامیانی را
حدیث مادر بی شیروطفل تشنه جگر
نگاه واشک وغم وزجر بی زبانی را
چه کس نوشته زطفلی میان مرگ وتگرگ
به سینه ی خونین ترانه خوانی را
چه کس سروده سرشکی که قطره قطره چو شمع
مزاب کرده ستغای قهرمانی را
که اگهست زغم های بی شماری که تک
شکسته قامت (بابای) اسمانی را
نبوده است بلوری که باز تاب دهد
هبوط هیبت بودا ملال ومانی را
وبعض مصحف خونین طاقهای گلین
که صفحه صفحه شده در خاک بایگانی را
چه کرده بود هزاره که این چنین گردد
به خطوه خطوه ی این خاک دشنه دشنه چین گردد
چه کرده بود که باید شکنجه پشت شود
وزنده طعمه ی گرگان (کندی پشت )شود
چه کرده بود که باید چنین زمین بخورد
کبوترانه به هر رهگذر کمین بخورد
چه کرده بود که باید به خون غسیل شود
بدست ئپای گره کرده اش فسیل شود
مگر به شهر شما بهر جنگ امده بود
ویا به خانه تان بهر جنگ امده بود
ویا بنای تجاوز گری و غارت داشت
هوای کشتن وسوزاندن واسارت داشت
هزاره گونه این سوال از شما باقیست
به دادنامه ی تاریخ ادعا باقیست
از این گذشته گرایی مراد حاصل نیست
که کاه کهنه کشیدن به باد حاصل نیست
گذشته ها که گذشته ست بر نمی گردد
درخت خشک دیگر بارور نمی گردد
گذشته های پراز اشک و اه را بدرود
وسال های سراسر سیاه را بدرود
از این به بعد دیگر هموطن چه میخواهی/
شریک شاخه یک نارون چه میخواهی؟
بخواهی یا نخواهی از این وطن هستم
زیک دیار زیک دشت ویک دمن هستم
زاخم وتخم همه مرگ ودرد حاصل شد
زخشم و زخم همه رنگ زرد حاصل شد
به حذف ونفی ذلیل وزبون و دون ماندیم
به دست و پای شکسته به خاک وخون ماندیم
زسنگ وجنگ وطن را شکسته سر کردیم
پراز تفنگ وفشنگ وپر از حجر کردیم
بیا که تیغ جفارا دیگر غلاف کنیم
به جرم های دو صد ساله اعتراف کنیم
بیا که عشق و ارادت به هم هدیه دهیم
گل بزرگ اخوت به هم هدیه دهیم
ضمیر مادر میهن تر ا صدا دارد
که هان هزاره ی مظلوم هم خدا دارد