تبليغاتX
در رثایی رهبر شهید بابا مزاری
رفتنت خون در دل خورشید کرد ....اشک اندر دیده ’ ناهید کرد

بشیر رحیمی

 شهيد مردم بي‌خانمان

 

ورقها خورد دنيا و دو چشمت همچنان زنده‌است

برغم آب و باد و خاك و آتش، آسمان زنده‌است

 

كسي در خاطر آيينه‌ي تاريخ، روشن نيست

فقط تصوير خونين تو در ذهن زمان زنده‌است

 

به دوش بادها گم مي‌شود هر لحظه فانوسي

و تنها چلچراغ چشم تو در اين ميان زنده‌است

 

تو و تحليل رفتن در مه و شب؟ نيست امكانش

نفسهاي تو تا صبح قيامت بي‌گمان زنده‌است

 

شعاع هيچ موجي را توان بر تو بودن نيست

صدايت در ميان بوق و كرناي زمان زنده‌است

 

شهادت بارهايت زنده‌تر گرداند و مي‌بينند

كه بعد از مرگ بودا، سنگ و چوب باميان زنده‌است

 

شهيد مردمي بي‌خانمان گشتي و بعد از آن

چراغي در تمام خانه‌هاي شهرمان زنده‌است


زینب                      

زینب  غم  همیشه  دنیا ست  در  دلش

زخم همیشه شعله ور ماست در دلش

 

زینب  غم  همیشه  دنیاست  در  دلش

صد کو ره آتش از غم دنیاست در دلش

 

رنج تمام مردم مارا کشیده است

یک کربلا مصیبت عظماست در دلش

 

چادر محرمی است که بر سر کشیده است

هر روز نو حه خوانی و غوغاست در دلش

 

غم هر چی بوده ریخته یکباره بر سرش

داغ عمیق زینب کبراست  بر دلش

 

غم روی غم مقیم دل کو چکش شده

یارب مگر چقدر دیگر جاست در دلش

 

امروزها دوباره دلش در گرفته است

یارب چقدر آتش ٬ بر پاست در دلش

 

یک تیر دیگر از زه دنیا رهیده و

خورده است از میان همه راست در دلش

 


محمد عزیزی

تصویر نا مکرر

 

با قا مت بلند تو  آزاد  می   شدیم

بابای پر شکو هی ز پولاد می شدیم

 

ای سرو سر فراز سپیدار سر بلند

در سایه سار سبز تو شمشاد می شدیم

 

در مکتب غرور تو ای مر شد شهید

نا خوانده درس یگ شبه استاد می شدیم

 

وقتی که ای بهار تو لبخند می زدی

همچون نسیم ٬ نو به نو ایجاد می شدیم

 

تصویر نا مکرر آیینه های ما

از دیدنت هر آینه فریاد می شدیم

 

گو یا به چشم خویش تو خورشید داشتی

کز یگ نگاه گرم تو آباد می شدیم


تعویذ

 بشیر رحیمی

ای که آ واز تو٬  در گو ش دلم ٬   آ ن گر دد

که گهر٬ در تن بی رنگ صدف جان گردد

 

زخمهای تو ٬  هنوز ا ند٬  فروزان  در من

که شبی٬ بی رمق خاک٬  چرا غان گر دد

 

خون تو ریخته ٬ جاری  شده و می با ید

که رگ و ریشه ٬   انبوه    درختان گردد

 

خون تو ریخته٬ شک دارم ازاین خاک عقیم

که کسی سر ٬ بدر آورده  و  خوا هان گردد

 

تو شهیدی ٬ تو شهیدی که نمی دانم کی ؟

خون تو در دل این طا یفه ٬  ایمان گر دد

 

خون تو ریخته در٬ کتری   آ دمخواران

که  دمی  دم شده و  چای  فراوان  گردد

 

ریخت خون تو که از نو گلی آماده شده

خشت  تز ئینی  دیوار   قو مندان  گردد

 

خون تو ریخته و سر خی قالین شده است

تا  لگد  مال  زن  تازه ای     ایشان گردد

 

خون تو رنگ در و پنجره خانه اوست

که مگر در خور مهمانی مهمان گر دد

 

تو شهیدی که دکانها سر گورت زده اند

که پس از مدتی این خاک از ایشان گردد

 

تو شهیدی  که همین  طایفه  خوردند  ترا

نام تو مانده که در سفره شان نان گردد

 

استخوان هات بجا مانده که این سگها را

پاسخ  خارش  بی کاری      دندان   گردد

 

و همین شعر٬  که شا ید  به امید   تعویذ

زینت  شانه جنرا ل و    قو مندان  گردد

 

وهمین  شعر که پر وانه هر  واژه   آن

تا ابد  دور و  بر گور شهیدان       گردد


کجای این خاک از تو معطراست؟

زمین چرخید
یازده بار
و تو سلام نگفتی
کجای این خاک از تو معطر است؟
آی مرحم زخم های کهن!
مرغان گرگرفته را
پناهی کجاست؟
چارسو دشت
چارسو فریاد
چارسو شلیک
قبای تو
تنها تسلای خاطری بود که
هرگاه آشوب توفان
سایهء مرگ را نزدیک تر می کرد
پرستو ها سراسیمه در آن
پناه می جستند
اینک کجای این خاک از تو معطر است؟
ما کدامین غربت خویش را
نم
نم
گریه کنیم؟
چرا نگاهت را گرفته ای؟
ای مهربان بابه!
نوازش دستانت چه کوتاه گشته است!
کوچه ها را بنگر!
های های کیست
که اینسان سرکشیده
تا آسمان؟
پیرمردان آمده اند
زنان آستین تکیده
با دستمال ترشده از اشک
تناب و تازیانه بردوش
و کودکان
به امید فردای روشن
پریشان تر از باد
تو را می پالند
کجاستی؟
دستان تهی منتظر بارانند
دیده ها
به نگاه تو ختم می شوند
چشمانت را دریغ مدار
از گره ریسمان
بارش خون را تماشا کن
چشم به سلسلهء زنجیر ها بسپار
این دشت ستم پایانی ندارد
کوچه ها را بنگر!
این ضجهء گرسنگان است
استخوان ما را
بازار آورده اند
مرگ هم سکه ای نمی شود
برای گدایان شهر
ما کفش های مان را وصله زدیم
تا صدای تو بی پاسخ نماند
ما نخواستیم و
نخواسته بودیم
شرم خوان دیگران باشیم
به امید آب
تن به شط دشت زدیم
اما نامردمان
آفتاب را سایه انداختند
تا اسپ ها مان
افشار
چندول
دهمزنگ
برچی
یا کنار دندان شکسته ات
غزنی؟
نه,
میان گیسوان خونین ابوذر
آری!
ای بابهء مهربان!
از ویرانه ها
جز گریه های مشوش
که به گورستان ها
منتهی می شوند-
به گوش نمی رسد
تنها پرچم سوختهء تو
با نفس باد
قطره
قطره
روی شانه هاي ما می چکد
و ما جز نام تو
کلامی نداریم
فریاد ریختهء بودا را
شب دفن کردیم
ما را گفتند: \"هندوکش\" زنده است
\"با با\"
آری!
جهان دو قطبی شده است؛
نیمی ابر, نیمی آفتاب
نیمی خاک , نیمی خاکستر
نیمی باد, نیمی باران
کروزین ها
کجا شتاب می کنند؟
جنازه ها بو گرفته اند و
آسیاب از گردش افتاده
و تو گفته بودی:
ما عدالت اجتماعی می خواهیم
ا کنون
سلام ما را
کی پاسخ خواهند داد؟
تنها دوچشمهء اشک؟
ما به مرگ خود اعتراف می کنیم
ما به مرگ خود عادت کرده ایم
ما تشنه گان چشمه
چشمه را کور کردیم
و اینک ایستاده ایم؛
عابر عریان
مسلخ
پر از دستان بریدهء ماست
انگار کفر مان
نتیجه داده است
ما
چشمان خود را باخته ایم
به قماری که
نه سرابیست و
نه آبی
ما
دست از خود شسته گانیم
وقتی فراموش کردیم
ما هم
سایه ای داریم
تیر مان زدند
گفتیم:
مبارک باشد
از اسپ پیاده شدیم
تا مباد افسار اسپ ارباب را
اهانتی گردد
سیب ها را از ما ربودند
و ما
زمين سوخته را چشم دوختيم
دهن اما
پر از خون انگشتانی که
خود از خود کم کردیم
اینک در خود
به جستجوی خویشتنیم
گم شده
فراسوی آسمان را می گردیم
در پی نان
پرواز آواز بیگانه ای را
فراز خانه مان
تعقیب می کنیم
اگر چند
کلاه مان بر سر است و
تذکره هاما
در جیب
ایستاده ایم
روی تکه خاکی
که هرگز از ما نبوده است
ما در سرزمین دیگری شخم زدیم
سرزمین تابوت و تازیانه
سرزمین هزاررنگ
سرزمین هزار نقشه
سرزمینی که
با پرچم های افراشته
تکه
تکه شده است
هر قدم مزاریست
برای گریستن
آه!
کجای این خاک از تو معطراست؟
بیا تا
باهم بگرییم
و تو گفته بودی :
وحدت ملی یک اصل است
اما ما ایستادیم
هر کدام روی پرچمی؛
سرخ
سیاه
سبز
سپید
کرکس ها بالای سر ما
راه می روند
ما به مرگ خود را اعتراف می کنیم
ما به مرگ خود عادت کرده ایم
ما از يال اسپ ها مان
قمچيني ساختيم
كه اينك
تازيانه اي شده است
تا از ما
آواز تلخ هفتاد پشت ما را
فراياد آرد
ما خواسته بوديم
بهشتي بنا نماييم
كه نام آن افغانستان است
اما دريغا!
اين سكه ناچل افتاد
خود در پي مرگ خويش برامديم
نفرين شده
سر برزانوي باد گذاشتيم
و ندانستيم افغانستان كجاست؟
رد پاي تو را گرفتيم
تاساحل فرات دعوت مي كند
به اميد آب
تن به شط دشت زديم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:43  توسط بسم الله ایازی  |