|
رفتنت خون در دل خورشید کرد ....اشک اندر دیده ’ ناهید کرد
|
|
|
| خون تازه
اسپي سپيدي در بيابان پاي مي كُفت «سلمانعلي ذكي»
هزار هزار و هزار و هزار ساله شدم مزاري اي تب و تاب هميشگي در من هميشه شور و شر عشقپيشگي در من به هر كجاي جهان از تو شور ميگيرم تو آفتابي و من از تو نور ميگيرم به نام ناميات آغاز ميشوم هر روز هزار حنجره آواز ميشوم هر روز صدا و روشني و رنگ ميشوم هردم پر از غزل، پر از آهنگ ميشوم هردم تباتبي است مرا چون سپند در آتش نياي كه سوختهام بند بند در آتش هميشه زندهتر از شعر در وجود مني تو جان من، نفس من، تو هست و بود مني بغير تو نه مرا جان و ني جهان باشد نه آب و نان و نه خاك و نه آسمان باشد در آن زمان كه خدا هستي مرا دم كرد نگاه گرم تو را ماية وجودم كرد بنام سبز تو تحويل روزگارم داد چو كاجها نفس تا ابد بهارم داد گرفت خون تو را صرف ريشة من كرد مرا تمام، بر و برگ و شاخه و تن كرد به يمن نام تو سرسبزي من امضا شد گل و پرنده و آب و بهار معنا شد دگر نه دغدغة برفباد من باشد نه هيچ واهمهاي در نهاد من باشد به روزگار بدون ابد حواله شدم هزار هزار و هزار و هزار ساله شدم محمد بشير رحيمي |