تبليغاتX
در رثایی رهبر شهید بابا مزاری -
رفتنت خون در دل خورشید کرد ....اشک اندر دیده ’ ناهید کرد
 

خون تازه

اسپي سپيدي در بيابان پاي مي كُفت
خم مي شد و با گل حديث تازه مي گفت

با بال خونين بين طوفان شيحه مي زد
مي تاخت آتش زار را بر خاك مي خفت

من در كنار دفتر خود مرده بودم
او مي دويد از پلك سردم مرگ مي رفت

از شانه هايش خون يك سردار جاري
چشمان غمگين علمبردار جاري

اشك يتيم خسته و خون هزاره
خون علي، خون حسين خون مزاري

ديدم دوباره آتش بال و پرم را
تشييع خونين اميد و باورم را

همدوش با او دشت ها را طي نمودم
تكثير كردم پاره هاي پيكرم را

با شيحه هايش دانه دانه گريه كردم
افشار، برچي، سنگهاي سنگرم را

از تيغ يك جلاد خون تازه مي ريخت
گم كرده بودم سينه هاي مادرم را

اسپي سپيدي در درونم پاي مي كُفت
خم مي شد و با من حديث تازه مي گفت

از شانه هايش خون يك سردار جاري
چشمان غمگين علمبردار جاري

اشك يتيم خسته و خون هزاره
خون علي، خون حسين خون مزاري

يك قطره خون از شانه اش بر شانه ي من
افتاد آتش شد دل ديوانه من

آمد كنار حوض چشمم بال و پر زد
مژگان خواب آلوده ام را كفت و در زد

او پلك هاي بسته را مانند كلكين
وا كرد و از شور شهادت بست آذين

امروز و فرداي خودم را فهم كردم‏
از مارهاي آستينم اخم كردم

پا بر زمين كوبيدم و فرياد بر كوه
از خشم اندام خودم را زخم كردم

پروانه روي زخم من يك قطره خون شد
سر تا به پاي قامتم غرق جنون شد

فرهاد گون با شيشه خارا را شكاندم
عاشق شدم پامير كوه بي ستون شد

من، تو، تمام مردم همراز با من
از نسل بابه هر چه گل با رنگ روشن

چشمان خود را از پدر ميراث برده
هفتاد خان ديده است و اين بينش نمرده

نسل مزاري از جگر خون سير خورده
بيگانه، نه از آشنايان تير خورده

ما را گذشته اين چنين بوده برادر
يعني علي از پشت سر شمشير خورده

نسل عدالت، نسل خون، نسل مزاري
شور و شعور و استقامت بيقراري

مردم هزاره نسل خون است و شهادت
ميراث دار پرچم سبز عدالت

مردم! علي، مردم مزاري و عدالت
همزاد خواهد ماند تا روز قيامت

«سلمانعلي ذكي»


هزار هزار و هزار و هزار ساله شدم


مزاري اي تب و تاب هميشگي در من
هميشه شور و شر عشق‌پيشگي در من


به هر كجاي جهان از تو شور مي‌گيرم
تو آفتابي و من از تو نور مي‌گيرم


به نام نامي‌ات آغاز مي‌شوم هر روز
هزار حنجره آواز مي‌شوم هر روز


صدا و روشني و رنگ مي‌شوم هردم
پر از غزل، پر از آهنگ مي‌شوم هردم


تباتبي است مرا چون سپند در آتش
ني‌اي كه سوخته‌ام بند بند در آتش


هميشه زنده‌تر از شعر در وجود مني
تو جان من، نفس من، تو هست و بود مني


بغير تو نه مرا جان و ني جهان باشد
نه آب و نان و نه خاك و نه آسمان باشد


در آن زمان كه خدا هستي مرا دم كرد
نگاه گرم تو را ماية وجودم كرد


بنام سبز تو تحويل روزگارم داد
چو كاجها نفس تا ابد بهارم داد


گرفت خون تو را صرف ريشة من كرد
مرا تمام، بر و برگ و شاخه و تن كرد


به يمن نام تو سرسبزي من امضا شد
گل و پرنده و آب و بهار معنا شد


دگر نه دغدغة برف‌باد من باشد
نه هيچ واهمه‌اي در نهاد من باشد


به روزگار بدون ابد حواله شدم
هزار هزار و هزار و هزار ساله شدم

محمد بشير رحيمي

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 19:27  توسط بسم الله ایازی  |